برای تو پری کوچک من ....
ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۱  

 

وخواب می شود از ما بلند ...

 

وخواب می شود از ما بلند با بوسه

چه طعم شعبده ای طعم قند با بوسه

درون هم دو لبالب شراب در یک جام

که هوش میبرد از سر بخند با بوسه

هنوز رقص من و تو  طلوع یک رویاست

که میکشد نفسم را به بند با بوسه

نگاه شعبده ، مو وسوسه ، لبت تسکین

دو چشم حادثه ، گیسو کمند ... با بوسه

((و صبح مثل پری زاده میشوی غمگین ))

به زندگی شده ای پایبند ، با بوسه

عیار عشق تو ناگفته مانده است ای خوب

و اینکه قیمت عشق تو چند ، با بوسه ؟

 

...رباعی

ای معنی صدها غزل وشعر سپید

لبخند تورا همیشه باید خندید

با چتر خدا بیا به باران بزنیم

تا خیس شود هر آنکه نتواند دید

***

خطوط ...

خطوط گوشه چشمم عمیقتر شده است

باور نداری

بیا بخندیم !!!

***

برای مجموعه شعرم همیشه شرمنده دوستان بودم تا اینکه دوباره  (( چیزی نمانده  است بگویم برای تو ...))  تجدید چاپ شد در حال حاضر میدونم کتابفروشی خانه شاعران روبروی دانشگاه تهران پاساژ فروزنده موجود است از جناب بیگی حبیب آبادی عزیز بابت تلاشهایش صمیمانه قدردانی میکنم .

 


کلمات کلیدی:
شاعری یعنی ......
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳٠  

چند کار کوتاه

 

جهان من کوچک است

                      به اندازه یک اتفاق که اتفاقا"
                                                  از چشمهای تو می افتد ...

***

خیره نگاهم کن عزیز

پلک که میزنی

پشت در می مانم !

***

سال 1389 سیاره زمین

بپرس کی این تبعید تمام میشود ؟!

***

حس چشمهایت ژرف است

شاعری یعنی

جادادن تو در کلمات

***

اقبال هر شعر

از جایی بلند میشود

که تو نشسته ای

***

من به سختی میخواهم باشم

تو به آسانی نیستی

.......

((چقدر خوب است که تو هستی عزیزم))

                                       


کلمات کلیدی:
به نام عاشورا .....
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۳  

 

داستانی که آخرش باید ....

 

 

 

بین اینها چه فرق خواهد داشت  داستان از کجا شروع شود

خون شش ماهه ای بریزد وبعد باقی ماجراشروع شود

سربریدند فکر میکردند داستان هم تمام خواهد شد

داستانی که میفرستادند برسرنیزه تا شروع شود

داستان سرنوشت انسان بود مرزبین خدا وشیطانها

ماجرایی که میشود روزی از درون شما شروع شود

مرگ بر آبهای هردو جهان لحظه ای که لبانشان خشکید

فکر این روز را نمیکردند عصر مردابها شروع شود

آسمان وزمین یکی شده بود عشق میخواست تاطلوع کند

بی شک آن روز هم خدا میخواست قصه کربلا شروع شود

بگذاریم پس خدا تنها راوی داستانشان باشد

داستانی که آخرش باید از زبان خدا شروع شود .....

 

 

***

نام تو که عشق ناب دارد عباس

خاصیت آفتاب دارد عباس

ماتشنه یک جرعه سخاوت هستیم

مشک تو هنوز آب دارد عباس ؟

***

آنجا که وداع خواهری دیدن داشت

یک لحظه درنگ هم پرستیدن داشت

آنجا که گلو حسین ولب زینب بود

حقا که رگ بریده بوسیدن داشت

***

خورشید نشست وشهر را گرم نکرد

معصومیت گلو دلی نرم نکرد

آن روز خدای عشق خود شاهد باش

تیری زگلوی کودکی شرم نکرد ....

***

.....وتو مهربانم در این شبها دعایم کن

 


کلمات کلیدی:
همین که خدا حکایتمان را بداند کافیست ....
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٩  

 

یاسیـن بخوان  عزیز دلــم در کــنار من 

                                        دیگر نــگو تـمام شـده اعتــبار مـن

یک ، جان من تو گریه نکن نه دلم گرفت

                                        ای قطره های اشک تو سهم مزار من

دو ، دستهای سادگی ات را به من بده  

                                        سـارای من ، تـرانه من ، نه انـار من

سه ، جان من مقابـل من نازتر شـدی 

                                        مـن در تـوام بشـکل تو آیینه وار من

از چار سوی صحن صدایت شنیدنیست  

                                        پـایـان نداده اشک به آغـاز کـار من

یاسین بخوان که پنج عزیز است مثل تو  

                                        ای آرزوی پــاک تــو دار و نــدار مـن

شش سـهم کفتران حرم یادمـان نبود 

                                        گاهی چه ساده می گذری ازکنار من

 

یاسـین بـخوان که زائـر لـحن تـوام همـین ....

 

 

جاذبه -

 

لمست نمی کنم

انگشتم جاذبه ای دارد که بر پوست پروانه

می ماند .

 

                                                                                            آبان ماه ٨٩

 


کلمات کلیدی:
خدا بزرگه من دوسش دارم بهش امید دارم ، تاحالا پشتم وخالی نکرده ...
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢  

 

باید برایشان غزلی...

 

هی زخم میزنی که ببندی و واکنی

با درد دردهای دلم را دوا کنی

این روزها به هرچه تویی راضی ام اگر

من را به حال وروز خودت مبتلا کنی

آنقدر واژه واژه به شعرم تنیده ای

یک حرف را اگر بشود جابجا کنی !

سر رشته طناب نجاتم بدست توست

عشقت کشیده هم بکشی هم رها کنی

اصلا" به هردلیل بخواهید میشود

من را به نام کوچکم امشب صدا کنی

این واژه ها بدون تو خمیازه میکشند

باید برایشان غزلی دست و پاکنی

 

***

وهم در زندانی به نام اتاق ...

وقتی هوای آمدنت احتمالی است

حتی صدات یک هیجان خیالی است

امشب درون هرچه منم دست وپا زدم

گوشی نبود هرچه خودم را صدا زدم

انگار سالیان درازیست مرده ام

اما هنوز هم به کسی دل سپرده ام

خون خورده ام که جای دلم دلبری کند

تا در خیالهای خوشم داوری کند

افتاده اند کهنه سواران روی زین

باور نمیکنی به دوچشم خودت ببین

هرخوان که میرونم سر یک دیو پیش روست

بغض غریب رستم بی رخش در گلوست

اینجا به احتمال فراوان نمیرسیم

هرقدر میرویم به پایان نمیرسیم

کنج اتاق وسوسه ومیزهای داغ

با من بترس از همه چیزهای داغ

از فکرهای توی سرم سوز میکشم

هی حسرت گذشتن دیروز میکشم

خودکار شکل پنجه گرگی ست زیر نور

دفتر کویر خشک وبزرگی ست زیر نور

لیوان شبیه کوه سیاهیست سایه اش

گلدان به شکل کوه گناهی ست سایه اش

این صندلی به مرکب شیطان بدل شده ست

امشب محیط من به دوزندان بدل شده ست

سلول انفرادی من سینه من است

تنها خیال سرخ تو گنجینه من است

گنجینه ای که بر سر آن مار خفته است

یک اژدها که آن ور دیوار خفته است

دیوار های سرد وسفیدی به شکل من

با زخمهای سرخ و عمیقی به روی تن

این قاب عکسها همه جا دود میکنند

این عکسها به خاطر ما دود می کنند

در خاطرات کهنه شان پاک سوختند

مثل گیاه در دل این خاک سوختند

تا آمدی سراغ دلم بازی ات گرفت

تا عاشقت شدم دل ناراضی ات گرفت

شاید به شکل ساده انگور نیستی

آنقدر ها که دور شدی دور نیستی

نزدیکی وصدای تو در این اتاق نیست

مردن برای آنچه تویی اتفاق نیست

من خواب دیده ام که هوای تو روشن است

من خواب دیده ام که خیال تو با من است

امشب اتاق وهم عجیبی ست در سرم

این شعر تلخ حک شده در ذهن دفترم

من قول داده ام ،به هوای تو زنده ام

من زنده ام هنوز ، برای تو زنده ام

***

 

 


کلمات کلیدی:
دوریم ......دور
ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٠  

فقط یک چیز که میتونه آدمها رو از هم دور کنه ....................... 

 ((خودخواهی ))

***

آنقدر میخواهمت که از خدا دلگیرم

........


کلمات کلیدی:
زندگی یعنی اینکه برای ....
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٦  

 ***

زندگی یعنی اینکه برای کسی که دوستش داری نفس بکشی و اینکه او هم تورا دوست بدارد ...هیچکس توی دنیا ...

***

تو خوبی خوبی خوب ...

دل داده بدست من و او کاری را

بین من وخود کشیده دیواری را

این سینه قفس شده ست و درخود دارد

آواز پرنده های بسیاری را

***

گهگاه چنان غریب و سردی که مرا

آلوده کنی به زخم ودردی که مرا ...

اینسان که تویی گمان کنم میخواهی

دنبال بهانه یی بگردی که مرا

***

اینبار هم این جاده بی انتها را

طی میکنم شاید بدست آرم شمارا

تاروز میلاد من وتو راه اگر هست

خط میزنم تا انتها تقویم ها

وقتی دعای صبح من آرامش توست

نذر تو خواهم کرد این نذر و دعا را

سرشارم از احساس ناب با تو بودن

شاهد گرفتم خوب من تنها خدارا

از هرچه غیر از توست بیزارم گل من

تازنده ام میخواهم این حال و هوا را

.......................

سال نو مبارک وممنون بابت تمام خوبیهاومهربانی هایی که فقط از جنس تو ....

*** 

 


کلمات کلیدی: