اینجا همه ارزانی آدمهایش
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٢  

***

 

با رنگ  و لعاب  و چهره  زیبایش

گاهی چه کثیف  میشود دنیایش

من میروم  از  میانتان  آدمها

اینجا  همه  ارزانی   آدمهایش

***

نه  کت  ونه شلوار و نه کیفی داری

دستان  دروغی و کثیفی داری

هرروز یکی به دام تو می افتد

 ای عشق ! عجب شغل شریفی داری

***

و اما غزل ..... 

 

لعنت به ناتوانی این شعر پاره ها

دیگر نمیرسند به تو استعاره ها

ماهی تو ، ماه کوچک  وسرکش که سالهاست

رامند  در مدار تو خورشید واره ها

لعنت  به اینکه این همه امکانپذیر نیست

لطفا" مجددا" ....منم  و این دوباره ها

می ترسم آه زنگ زدنهای بی تورا

دستی سقوط کرده  میان شماره ها

رازی  که از اداره آن  ناتوان شویم

بهتر که سر به مهر شود در اداره ها

انگار فال خوب و بد ما یکی شده ست

دلخوش نمیکنیم به این  استخاره ها

بگذار ساده چشم بدوزم به آسمان

امشب دلم  گرفته برای ستاره ها

***

برای اربعین ....

بین اینها  چه فرق خواهد داشت ! داستان از کجا شروع شود؟

خون  شش ماهه ای بریزد  و بعد با قی ماجرا شروع شود

سر بریدند  فکر میکردند  داستان هم تمام خواهد شد

داستانی که می فرستادند  بر سرنیزه تا شروع شود

داستان  سر نوشت انسان بود مرز بین خدا و شیطانها

ماجرایی که میشود روزی از درون شما شروع شود

مرگ بر آبهای هر دوجهان  لحظه ای که لبانشان خشکید

فکر این روز را نمیکردید عصر مردابها شروع شود 

آسمان  وزمین یکی شده بود عشق  میخواست  تا طلوع کند 

شاید آن روز هم خدا میخواست  قصه کربلا شروع شود 

بگذاریم تا خدا  تنها راوی داستانشان باشد 

داستانی که آخرش باید از زبان خدا شروع شود 

*** 

 

 

 

 


کلمات کلیدی: