واین چنین خشنود به شادمانی دوست
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٤  

  

ای کاش عشق را ...

 آنکه  میگوید  دوستت  میدارم

  خنیاگر غمگینی است

که  آوازش را از دست داده است

 ای کاش  عشق  را زبان  سخن بود

هزار کاکلی شاد  در چشمان  توست 

هزار  قناری  خاموش در   گلوی من

 عشق را ای کاش زبان  سخن بود

 آنکه میگوید دوستت میدارم 

دل اندوهگین  شبی  است 

 که مه تابش  را میجوید 

 ای کاش عشق را زبان سخن بود

  هزار آفتاب  خندان  در خرام  تو ست  

هزار ستاره  گریان  در تمنا ی  من 

 عشق را ای کاش زبان سخن بود  _ احمد شاملو

شاعر

شاعر چرا در این  همه  مدت برای من

  شعری نگفته ای  ؟

مانند  بوی گل 

 در برگ برگ  دفتر شعرم نهفته ای 

شاعر تو بوده ای  که  چنین خوب  و دلپذیر 

 خود را سروده ای  _ عمران صلاحی

جادوی شعر  

وبه ماه  که نگاه کرد 

جادوی شعر را فهمید  و در کنار  شمع در اطاقش 

 ماه را مینوشت و خط میزد 

 و دوباره  به ماه نگاه  کرد  که جادوی شعر را ببیند 

 و ماه را مینوشت و خط میزد 

 و صبح که شد  وشمع را خاموش  کرد 

 ماه در ته چشمهایش  مرده بود  _ بیژن جلالی

امضاء

زیر همین چند سطر  گل  سرخ  را امضا ء کن

و نام و نام خانوادگی ات را هم  بنویس 

بیست و چند سال دیگر  از اینجا که میگذری

من که نباشم  تمام حیاط را پوشانده ست 

امضای یادگاری برای همین جور چیزهاست  

 چشمهایت را در آینه امضا ء میکنی 

و دستهایت را  در پنجره ای  رو به غروب 

 برای بیست و چند سال بعد ... _علی بابا چاهی

چنین یگانه ...

چنین یگانه که خواهد زیست  ؟

چنین یگانه که باید بود

چنین یگانه  که من بودم

 ای مهربان که خواهد زیست ؟

 چنین یگانه و نا خرسند 

و اینچنین خشنود

به شادمانی دوست

 اینچنیم مهربان  که منم که میتواند باشد   _ م. آزاد

و چند شعر واره  که من مرتکب شده ام :

گریه * میگویند   : مرد  که گریه نمیکند . پس چه کند ؟ وقتی که باید گریه کند

ماه عسل * ملکه همه را قال  گذاشت و رفت ماه  عسل  و  زنبورهای کارگر  هنوز  منتظر حقوق آخر ماهشانند

اشتیاق * باران مشتاقتر به شیشه میکوبد وقتی تو پشت پنجره به تماشا نشسته ای

پدر  * چین پیشانی پدر پرجمعیت ترین کشور خستگی است

شعری برای تو * گستره شعرهایم گلیمی است که با سرودن از تو پا از آن فراتر مینهم

 نقطه *عشق کلمه ساده ایست با نقطه های فراوان . مارا به کدام نقطه میبری ای عشق ؟ 

 

.............................................................................................

 


کلمات کلیدی:
چند شعر سپید
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٠  

نزار  قبانی  _ درس نقاشی

 

پسرم  جعبه آبرنگش را  پیش رویم  گذاشت 

و از من خواست  برایش پرنده ای بکشم

در رنگ خاکستری فرو بردم  قلم مو را  و کشیدم

چهار گوشی را با قفل و میله ها

شگفتی چشمانش را پرکرد

اما این که زندان است پدر !نمی دانی چگونه یک پرنده میکشند ؟

و من به او گفتم  :پسرم مرا ببخش

من شکل پرنده گان را از یاد برده ام

 

 

وینچنزو کاردارلی  _ برای سرزمینم  ...

سرزمین زادگاهم  ای که برای همیشه از دست رفته ای

بهشتی که در آن نیکبخت زیستم  عاری از گناه

آنجا که برای چندی 

 بیشتر با مارهای بیشه اش  دوستی پیشه کردم  وبعد با انسانهایش

درشبهای بی خوابی  آن هنگام که قلبم  بیش از هر زمان  مضطرب است و فریاد میزد

ومایل نیست آرامشی به خود ارزانی دارد

دیگر بار  در برابرم  ظاهر میشوی

و در آغوشت  پناه  میگیرم

هیچ خاطره ای  از تو نمیخواهم  مگر آرامش و فراموشی ...

 

 

ویسواوا  شیمبورسکا _ سه واژه عجیب

وقتی واژه آینده را تلفظ میکنم

هجای اول دیگر در گذشته میگذرد

وقتی واژه سکوت را تلفظ میکنم

آنرا میشکنم

وقتی واژه هیچ را تلفظ میکنم

چیزی را می آفرینم که در هیچ بودی جا نمیگیرد

 

 

 

آرتور رمبو  _ به یک دلیل

به سر انگشتت بر طبل 

 همه نغمه ها  بر میخیزد  و نوایی تازه آغاز  میشود

 به یک  گام تو مردانی تازه به پا  میخیزند و پا به ره مینهند

سر میگردانی عشق تازه  - سر برمیگردانی _ عشق تازه  کودکان تو را آواز  میدهند

(( بخت مارا دگرگون ساز بر بلایا بتاز با زمانه رهسپار شویم  ))

از تو میخواهند (( گوهر اقبال  و آرزوهای مارا  بپرور  به هرچا که باشد ))

ای آمده از  همیشه که خواهی رفت همه جا

 

 

ریچارد براتیگان _ دری لولا شده به فراموشی

 مثل دری که به فراموشی  لولا شود

آرام آرام از دید خارج شد  و  او

زنی بود  که دوستش داشتم

اما چه بسیار شبها  که مثل گوزنی مکانیکی

 در میان نوازشهای  من خوابید

 و من درسکوت  آهنی رویا های او درد کشیدم

 

 

سیلویا پلات _ جیغ

وقتی که ظلمت شب فرامیرسد  رویاهایی با  شکوه این مرد را باخود میبرد

اورا به ابرها میرساند

ازکنارجفت زمینی اش  اورا پرمیدهد  بابالی از رویاها

درهوای تجریدی  آن عروس غبطه بر انگیز

یارای رفتن با اورا نیست

دراز میکشد بر تخت  با چشمان  درشت  قهوه ای با چشمان گشاده

میغلطد در میان ملحفه ها  با انگشتان دراز و ناخنها ی بلند

میکاود درمیان موهایش  شکل جفت پرکشیده اش را

که به سیاره ای دور گریخته است

 

 

امی لاول _ لبخند

لبخند چیز مهمی نیست

پیش دیگران باید شاد به نظر برسی

این را با چشمهای غمگین میبینم

***

حتی لبخند که میزنی

اندوه پشت چشمان توست

پس بیچاره من

............

 

 

و یک رباعی و یک کار سپید

آمد که به سینه سنگتان را بزند 

تا حرف شب قشنگتان را بزند

آمد دل من ولی چنان کودک بود

دستش نرسید زنگتان را بزند

 

 

   برای دوستی که کودکی هامان را با هم دویدیم ...

 

     در اهواز _                         

 

من در اهواز  کودک تر از توام

با پایی تاول زده

 که از شوق بر داغی هیچ خیابانی نمیچسبد

پشت درخانه مان صدای غلطان تو می آید

مثل همیشه با توپی پر  از اینکه دیر کرده ام

فقط بگذار کتابهایم را جایی بگذارم  که فردا وقت مدرسه پیدایشان کنم

دیرمان نمیشود ! با هیچ محله ای هم که مسابقه نداریم

کسی هم گلی نکاشته و ما هم دسته گلی به آب نداده ایم !

راستی تاول پاهای من خوب شده است

دست و پای تو چطور ؟!

هنوز میتوانیم با هم اول شویم

   من در اهواز کودک تر ازتوام

بیا بدویم ....

 

 

 

 


کلمات کلیدی: