چند شعر سپید
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٠  

نزار  قبانی  _ درس نقاشی

 

پسرم  جعبه آبرنگش را  پیش رویم  گذاشت 

و از من خواست  برایش پرنده ای بکشم

در رنگ خاکستری فرو بردم  قلم مو را  و کشیدم

چهار گوشی را با قفل و میله ها

شگفتی چشمانش را پرکرد

اما این که زندان است پدر !نمی دانی چگونه یک پرنده میکشند ؟

و من به او گفتم  :پسرم مرا ببخش

من شکل پرنده گان را از یاد برده ام

 

 

وینچنزو کاردارلی  _ برای سرزمینم  ...

سرزمین زادگاهم  ای که برای همیشه از دست رفته ای

بهشتی که در آن نیکبخت زیستم  عاری از گناه

آنجا که برای چندی 

 بیشتر با مارهای بیشه اش  دوستی پیشه کردم  وبعد با انسانهایش

درشبهای بی خوابی  آن هنگام که قلبم  بیش از هر زمان  مضطرب است و فریاد میزد

ومایل نیست آرامشی به خود ارزانی دارد

دیگر بار  در برابرم  ظاهر میشوی

و در آغوشت  پناه  میگیرم

هیچ خاطره ای  از تو نمیخواهم  مگر آرامش و فراموشی ...

 

 

ویسواوا  شیمبورسکا _ سه واژه عجیب

وقتی واژه آینده را تلفظ میکنم

هجای اول دیگر در گذشته میگذرد

وقتی واژه سکوت را تلفظ میکنم

آنرا میشکنم

وقتی واژه هیچ را تلفظ میکنم

چیزی را می آفرینم که در هیچ بودی جا نمیگیرد

 

 

 

آرتور رمبو  _ به یک دلیل

به سر انگشتت بر طبل 

 همه نغمه ها  بر میخیزد  و نوایی تازه آغاز  میشود

 به یک  گام تو مردانی تازه به پا  میخیزند و پا به ره مینهند

سر میگردانی عشق تازه  - سر برمیگردانی _ عشق تازه  کودکان تو را آواز  میدهند

(( بخت مارا دگرگون ساز بر بلایا بتاز با زمانه رهسپار شویم  ))

از تو میخواهند (( گوهر اقبال  و آرزوهای مارا  بپرور  به هرچا که باشد ))

ای آمده از  همیشه که خواهی رفت همه جا

 

 

ریچارد براتیگان _ دری لولا شده به فراموشی

 مثل دری که به فراموشی  لولا شود

آرام آرام از دید خارج شد  و  او

زنی بود  که دوستش داشتم

اما چه بسیار شبها  که مثل گوزنی مکانیکی

 در میان نوازشهای  من خوابید

 و من درسکوت  آهنی رویا های او درد کشیدم

 

 

سیلویا پلات _ جیغ

وقتی که ظلمت شب فرامیرسد  رویاهایی با  شکوه این مرد را باخود میبرد

اورا به ابرها میرساند

ازکنارجفت زمینی اش  اورا پرمیدهد  بابالی از رویاها

درهوای تجریدی  آن عروس غبطه بر انگیز

یارای رفتن با اورا نیست

دراز میکشد بر تخت  با چشمان  درشت  قهوه ای با چشمان گشاده

میغلطد در میان ملحفه ها  با انگشتان دراز و ناخنها ی بلند

میکاود درمیان موهایش  شکل جفت پرکشیده اش را

که به سیاره ای دور گریخته است

 

 

امی لاول _ لبخند

لبخند چیز مهمی نیست

پیش دیگران باید شاد به نظر برسی

این را با چشمهای غمگین میبینم

***

حتی لبخند که میزنی

اندوه پشت چشمان توست

پس بیچاره من

............

 

 

و یک رباعی و یک کار سپید

آمد که به سینه سنگتان را بزند 

تا حرف شب قشنگتان را بزند

آمد دل من ولی چنان کودک بود

دستش نرسید زنگتان را بزند

 

 

   برای دوستی که کودکی هامان را با هم دویدیم ...

 

     در اهواز _                         

 

من در اهواز  کودک تر از توام

با پایی تاول زده

 که از شوق بر داغی هیچ خیابانی نمیچسبد

پشت درخانه مان صدای غلطان تو می آید

مثل همیشه با توپی پر  از اینکه دیر کرده ام

فقط بگذار کتابهایم را جایی بگذارم  که فردا وقت مدرسه پیدایشان کنم

دیرمان نمیشود ! با هیچ محله ای هم که مسابقه نداریم

کسی هم گلی نکاشته و ما هم دسته گلی به آب نداده ایم !

راستی تاول پاهای من خوب شده است

دست و پای تو چطور ؟!

هنوز میتوانیم با هم اول شویم

   من در اهواز کودک تر ازتوام

بیا بدویم ....

 

 

 

 


کلمات کلیدی: