به نام عاشورا .....
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۳  

 

داستانی که آخرش باید ....

 

 

 

بین اینها چه فرق خواهد داشت  داستان از کجا شروع شود

خون شش ماهه ای بریزد وبعد باقی ماجراشروع شود

سربریدند فکر میکردند داستان هم تمام خواهد شد

داستانی که میفرستادند برسرنیزه تا شروع شود

داستان سرنوشت انسان بود مرزبین خدا وشیطانها

ماجرایی که میشود روزی از درون شما شروع شود

مرگ بر آبهای هردو جهان لحظه ای که لبانشان خشکید

فکر این روز را نمیکردند عصر مردابها شروع شود

آسمان وزمین یکی شده بود عشق میخواست تاطلوع کند

بی شک آن روز هم خدا میخواست قصه کربلا شروع شود

بگذاریم پس خدا تنها راوی داستانشان باشد

داستانی که آخرش باید از زبان خدا شروع شود .....

 

 

***

نام تو که عشق ناب دارد عباس

خاصیت آفتاب دارد عباس

ماتشنه یک جرعه سخاوت هستیم

مشک تو هنوز آب دارد عباس ؟

***

آنجا که وداع خواهری دیدن داشت

یک لحظه درنگ هم پرستیدن داشت

آنجا که گلو حسین ولب زینب بود

حقا که رگ بریده بوسیدن داشت

***

خورشید نشست وشهر را گرم نکرد

معصومیت گلو دلی نرم نکرد

آن روز خدای عشق خود شاهد باش

تیری زگلوی کودکی شرم نکرد ....

***

.....وتو مهربانم در این شبها دعایم کن

 


کلمات کلیدی: