...
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٤  

 

با روی باز آمد سراغم گرچه درها
هی بسته می بودند از این پیشترها

با سربلندی زندگی کردیم و دیدیم
افتاده در پای شما یک عمر سرها

حال تو را می پرسم از هرکس که باشد
سرد است اما بی تو بازار خبرها

این روزها آخر کجای شهر هستی
شاید همانجایی که می سوزد جگرها

بی شک تمام فتنه ها زیر سر توست
چشمان تو سردسته آشوبگر ها

بار غمت بر دوش دلهای زیادی ست
بک روز شاکی می شوند این باربرها

یک عمر گفتی عشق دنبای غریبی ست
یک عمر گفنی راه تو دارد خطرها

گوش کسی اما بدهکار شما نیست
یک عمر یاسین خوانده ای در گوش خرها

دارم به بودن با تو عادت می کنم عشق
می خواهمت من با تمام شور و شرها

کلمات کلیدی: