زندگی من گل زردی است که از فراق تو می خشکد
ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٠  

 

با اینکه هوا گرم بود اما قدم زدن ، شبها توی پادگان خیلی لذت بخش بود البته از نظر بعضی ها ترسناک ! ساعت و نگاه کردم حدود ۱ بود و نگهبانها ی پست دوم تازه رفته بودند سر پستا شون .

شبهایی که من منشی افسر شب بودم راننده وحتی پاسبخش راحت بودند . بهشون میگفتم بخوابند چون خودم دوست داشتم تنهایی با پای پیاده به پستها سربزنم .

همیشه سعی میکردم از دورترین پست شروع کنم یعنی ذاغه مهمات که البته مهمتر بود.

حدود بیست دقیقه طول کشید تارسیدم نگاهی به لوحه نگهبا نها کردم نگهبان اون پست و شناختم هر مز .... بچه شهرستان بود . پسر آرام و شوخ طبعی بود اما خیلی سر به هوا ! چند وقت پیش شعله پوش اسلحه اش و گم کرده بود و کلی همه رو تو درد سر انداخته بود .

به سمت ذاغه رفتم هیچ سر وصدایی نبود یک شب تاریک وسیاه . کمی تعجب کردم بالای دکل رو نگاهی کردم چیزی پیدا نبود آرو م صدا زدم ( نگهبان ) طبیعتا نمی بایست روی دکل باشه و نبود !

یکی دو دقیقه ایستادم خبری نبود به سمت تیر چراغ برق که ۴۰ ۵۰ متری فاصله داشت راه افتادم ، کمی که جلوتر رفتم از دور دیدمش نشسته بود روی جدول زیر نور و انگار داشت با یه چیزی روی زمین می نوشت .

برای اینکه متوجه نشه دور زدم تا از پشت سرش در بیام ، سعی کردم خیلی آروم بهش نزدیک بشم ممکن بود حول بشه و به سمتم تیر اندازی کنه ولی اصلن انگار تو یه عالم دیگه بود و همچنان مشغول . اسلحه رو هم با فاصله یکی دو متری کنارش گذاشته بود .

تاوقتی که سایه ام کاملن روی سرش نیفتاد متوجه نشد تا خواست تکون بخوره اسلحه رو گذاشتم پشت سرش ولی اصلن نترسید می دونست آشناست .

در عوض من یه لحظه جا خوردم دو تا عقرب سیاه و بزرگ جلوش بود دو تا تکه چوب هم توی دستش که داشت با عقربها بازی میکرد! اسلحه رو بر داشتم گفتم این چه کاری ؟

یه نیشخند زد برگشت وگفت : از بیکاری جناب سروا ن !

گفتم : اول اینکه ترک پست کردی دوم اینکه اسلحه دستت نیست سوم اینکه چرا زیر نور نشستی چهارم اینکه آخه عقرب ...

پسر مگه دیوانه ای ؟ بلند شد چوبهاش و انداخت و خودش و تکوند بعد اسلحه رو برداشت عقربها هم به سرعت به سمت جاده راه افتادند ، زیر نور خیلی بزرگتر به نظر میرسیدند سریع روی یکیشون پا گذاشتم و فشار دادم وقتی زیر پوتینم له میشد صدای چندش آوری داشت و اینقدر بزرگ بود که له شدنش رو حس میکردم و یه لحظه ترسیدم نیشش بتونه پوتین و سوراخ کنه و به پام برسه ولی کاملن له شد، دومی رو هم خودش له کرد ..!گفتم این چه کاری ؟ این پادگان تقریبن مرزی و هزار و یک نوع خطر داره مگه قضیه هفته پیش یادت رفته !؟مشکل داری نمی تونی پست بدی خب بگو ! چیزی نمی گفت فقط یه لبخند زد .راه افتادیم به سمت ذاغه چند قدمی نرفته بودیم که گفت جناب سروان دفترم ...سریع برگشت با یه دفتر چه توی دستش گفتم این چیه گفت دفتر شعر اومده بودم زیر نور چراغ یه شعر به ذهنم رسید داشتم مینوشتم که اون دو تا عقربهای مرحوم مزاحم شدن! .

گفتم : ببین ما به امید کی می خوایم بخوابیم ! خب شعر هم که میگی؟

گفت : ای... بعضی وقتها مرتکب میشیم ازاین ( مرتکب میشیمش ) خوشم اومد گفتم : خب حالا از ارتکابیه هات یه چیزی بخون ببینیم فقط زود باش که باید برم .

گفت جناب سروان می دونم شما هم شعر میگید حتی از کارا تون چند تا رو خوند م خیلی دوست دارم راهنماییم کنی .گفتم : ای بابا شعر کجا بود منم یه چیزایی مرتکب میشم .!!

ـ بخون ، دفتر مچاله شده اش رو باز کرد خیلی تاریک بود حالا دیگه از چراغ خیلی دور بودیم دفتر رو بالا تر آورد و برگ زد گفت آخرین شعرمه ولی ناقصه و بعد شروع به خوندن کرد آخر ش به دلم نشست ...

..... زندگی من گلی زرد است

که از فراق تو می خشکد .

یه قطعه ادبی ساده بود . گفتم قشنگ بود دفتر ت رو بعد به من بده بخونم گفت : قابل شما رو نداره ولی این دفتر چک نویسم سر فرصت دفترم رو براتون می یارم به شرطی که ر ا هنمایی کنید . گفتم باشه پس حواست جمع باشه تواین بیابون ممکنه فرصت دیگه ای پیدا نکنی !

هنوز تو فکر اون بند آخرش بودم بی مقدمه گفتم : هرمز عاشقی ؟خندید بعد یه بیت شعری که فکر کنم از حافظ بودو تو اون یه کلمه عاشق بود رو ،خوند .بعد گفت آره فکر میکنم عاشقم ! و فردا عروسی عشقمه !خندیدم گفتم : عشقت مسخره میکنی ؟قضیه داشت جالب میشد خیلی مشتاق بودم حرفهاش و بشنوم . گفت باور کن فردا پنجشنبه عروسیشه نگاهی به ساعت کردم یک و نیم بود گفتم فردا نه امروز.

حالا کی ؟ چی ؟ کجا ؟ گفت دختر داییم ، هزار تا آرزو داشتم ولی خب نشد دیگه یه چند ماهی کم آوردم ! درست منظورش و نفهمیدم ،گفتم اونم تو رو دوست داشت گفت : چشماش که اینطور میگفت تا سه ما پیش هم همه چیز خوب بود ولی... ؟ نمی دونم !

اصلن دوست نداشتم تو اون موقعیت نصیحتش کنم بلد بودم چی باید بگم ولی نگفتم !چند لحظه ای سکوت کردیم بعد گفت : فقط دلم میخواد برم عروسیش . این حرف ویه جوری زد گفتم: چطور مگه : انتظار داشتم بگه دعوا راه میندازم... عروسی رو به هم میزنم و ...

گفت : چون نمی خوام فکر کنه ازش ناراحتم

به محض اینکه صبح بشه مرخصی میگیرم میرم اتفاقن میخوام تو عروسیش بیشتر از همه برقصم و شاد باشم ! داماد شنیدم وضع مالیش خیلی خوبه !

انشاا..خوشبخت بشن .

نگاهش کردم به سمت دیگه ای خیره شده بود با اینکه تاریک بود برق اشک از نیمرخ صورتش پیدابود .

***

دقیقا یادمه یکشنبه صبح بود از در دژبانی داشتیم داخل میرفتیم معمولا بورد دژبانی رو یه نگاهی مینداختم یه برگه ترحیم نظرم و جلب کرد هرچقدر دقت میکردم ومیخوندم بیشتر خشکم میزد

.......... سرباز رشید ..... هرمز ....... که در سانحه رانندگی .......به همین مناسبت ........ در روز ............

یه لحظه بدنم یخ کرد . یکی از دژبا نها که متوجه من شده بود نزدیک تر اومد گفت : بنده خدا این و دیروز بعد از ظهر داییش آورد ! هرمز .... همون پسر لاغره بچه .... بود پنج شنبه صبح اومد پیش سرگرد چون پنج شنبه جمعه نیرو نداشتیم سرگرد قبول نمیکرد از ساعت ۷ تا ۱۱ التماس میکرد تا اینکه سر گرد راضی شد میگفت عروسی داریم با عجله میره ترمینال یه پژو دربست میکنه و میره وسط راه ... راننده هم فوت ... ماشین له ... دیده بودیش ؟ ... همون پسر لاغره ... بچه ... حرفهاش و دیگه درست نمیشنیدم چهره اش جلو چشام بود واین شعر :

                     ....... زندگی من گلی زرد است

                                    که از فراق تو می خشکد ...

...........................................................................................................

دوستان عزیز من اصلن نویسنده نیستم و چیزی هم که نوشتم داستان نیست ولی نمیدونم چرا این چند روز با اینکه دو سه سالی از دوران سربازی میگذره نا خود آگاه یاد این جریان افتاده بودم نمی دونم اسمش و هر چی میخواید بزارید داستان واقعه حادثه خاطره ... ولی برای شادی روح اون و همه رفتگان فاتحه یادتون نره ؟


کلمات کلیدی: