بچه های لین 7
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۸  

هنوزم تو سرم  میدون مینه هنوزم حال مو والفجر هشته
رفیقم سی و چند ساله که رفته هنوز حتی  جنازه اش بر نگشته
کریم و جاسم سهراب و عبدو چهل ساله که از اون سال رفته
چهل تا شرجی و خرما پزون رفت هنوزم وعدمون سرلین هفته
کریم آقاش جاشو بی  ، سر لنج  یه ترکش صاف پیشونیش بوسید
گمونم خمسه خمسه زدبه لنجش ، تنه ش تو ساحل اروند پوسید
یه موشک تو حیاط خونشون خورد مزار مادرش شد سقف خونه
گمونم قسمتش بی زیر آوار کریم زخمی بشه زنده بمونه
میگفت باید تقاص کشته هامو مو از ای بعثی ها حتمن بگیرم
میگفت تا زنده ام ای آرزومه میگفت بهش میرسم یلکه بمیرم
نمیدونم  چه کرد باسن و سالش خوشه جا کرد توی جبهه کم کم
یه چند وقتی خبردارش نبودم که گفتن بردنش خط مقدم
ابو جاسم یه نخلستون پربار ، هزار و چند نخل پر ثمر داشت
شنید این بعثی ها تا حمله کردن  تفنگ ارثی برنو ش بر داشت
نبرد نابرابر بود وقتی عراق ها به نخلستون رسیدن
گرفتن شیر نخلستون و زخمی ، سرش رو با سر نخلها بریدن
میگفتن توی نخلستون جاسم تن آقاش و دیده  سربریده
آقاش و دفن کرد و  زد به جبهه از اون روز هیچکس اون و ندیده
هنوزم وعده مون سرلین 7 هنوزم شهرمون خرما نداره
دلم تنگه که جاسم با او خندش بیا سی بچه ها خرما بیاره
بابا  سهراب با مردا محله  مدافعهای خونین شهر بودن
همه با جون و دل با دست خالی چهل شب پای خونین شهر بودن
یه تیم تشکیل دادن با دل و جون  یه تیم با خدا و اعتقادی
یه چند تا شیر هم رزماش بودن  جهان آرا و بهروز مرادی ...
هنو سهراب دلتنگه آقاشه ، یه وقتایی می رفت تا پشت سنگر
ما هم گفتیم میایم اما نمیزاشت میگفت مو از شما هستم بزرگتر
الانم سی و چند ساله  که سهراب هنوز انگار همرزم آقاشه
یه خمپاره کنار هردوشون خورد ، هم از دست داد پا و هم باباشه
همه افسانه ها برعکس بودن بزار شاهنامه از نو پا بگیره
به ما ها یاد میدادن که رستم ، چطور رو دست   سهرابش بمیره
حالا سهراب گاهی روی ویلچر با یه موجی که یه عمره  باهاشه
فقط حال و هوای جنگ داره هنوز انگار همرزم آقاشه
من و عبدو رفیقامون که رفتن دو سال بعد با هم جبهه رفتیم
دو تا تخریبچی بودیم و بی ترس میگفتیم بچه های لین هفتیم
میگفت که جون مو ای خاک سرخه زد و جونش سر این سرزمین رفت
هنوزم تو سرم میدون مینه  کاکام عبدو سر میدون مین  رفت
رفیقامون خبرشون ندارم ، کاکام عبدو  حالا سی سال رفته
اگرچه شهرمون خرما نداره  ، هنوزم وعده مون سرلین هفته
هنوزم تو  سرم میدون مینه   ،  چقد  زخمای سینه ام درد داره
هنوزم تو سرم والفجر 8 ، گمونم  بهمن شصت و چهاره

تقدیم به بچه های با غیرت جنوب - علی اکبر رشیدی تهران مهر 94


کلمات کلیدی: