نگاه آذرماه ...
ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٠  

با  آنکه طعم آتش گرفته ام

از  نگاه آ ذر   ماه  تو سردم می شود

مثل  در ختی که صبوری  اش را با سنگ  چیده اند

حالا  اجبارا  می  نویسم و می خوانم

و تو  نمی دانی شاعر ساخته ای  !

اما این نغمه

از هر ترانه ای  که آبی باشد سر بر  می آورد

حتی اگر  کسی  توی شعر  خودش  گیر  کرده باشد

به شاعر  بودنش می ارزد

مرا عاشق  فاصله ای  کردی 

که  اجبارا  آدم   را شاعر میکند ....

آذر ۷۹

.........................................................................................................................................

واما  غزل  ...

از  دل  من بیا برو بیرون وقت وقت زبان درازی نیست

واژه واژه مرا نریز به هم  دفترم  جای عشق بازی نیست

دوستت دارم ، عاشقت  هستم ، جمله هایی  همیشه تکراری

بعد از این  خوب یادتان باشد زندگی زنگ  جمله سازی نیست

شاعری  رفته از سرم آری ، شعر یعنی جنون  اجباری

ساده  می گویم  وبدان  دیگر بینمان هیچ رمز  و رازی نیست

این امانت  که پیش هم داریم  یادگار  زمان  مجنون است

به همین   سادگی به یکدیگر ، پس دهیم  عشق را .... نیازی نیست  !

........................................................


کلمات کلیدی: